محمد تقی حسن زاده توکلی در 11 دی ماه 1363 به دنیا آمد. در یکی از روزهای سال­های 8 سالگی زمانی که این کودک در حال دویدن و فرو رفتن در جهان تخیلی­اش بود، یکی از برادرانش از او درباره­ی چیزهایی که در ذهنش می­گذشت، پرسید و از او خواست، آن­ها را بنویسند. این گونه بود که کودک بازی گوش برای اولین بار ماجراهای تخیلی درون ذهنش را به روی کاغذ آورد. هیچ کس به اندازه­ی این کودک از راز آرزویی که داشت در درونش ریشه می­دواند و تمام زندگی­اش را پر می­کرد، خبر نداشت. تمام شوق او وقتی بود که تابستان می­شد و مدرسه­ها تعطیل می­شد. این زمان بود که او برای نوشتن وقت داشت و می­توانست همراه بقیه­ی برادر خواهرهایش پشت سر هم کتاب قصه بخواند و این شیرینی زندگی او بود: نوشتن و خواندن.

کودک بزرگ و بزرگ­تر می­شد، ولی تخیل­های روزگار کودکی هنوز در ذهنش جریان داشت و باز هم از آن­ها می­نوشت، اما راز ژرف­تر و بزرگ­تری در درون او داشت شکل می­گرفت که تا سال­ها از آن خبر نداشت. رازی که تمام زندگی­ او را دگرگون کرد، سال­های سال با نشانه­های مختلف او را به راه­ خود کشانده بود، اما کودک بزرگ سال هنوز از آن خبر نداشت تا این که در یکی از روزهای زمستانی سال 87 اتفاقی افتاد و همه­ی زندگی او را دگرگون کرد.

جوان 25 ساله در سال­های قبل در رشته­ی زبان و ادبیات فارسی درس خوانده بود. چهار سال کارشناسی را در شهر خودش سمنان و دانشگاه این شهر، «دانشگاه سمنان» درس می­خواند و برای کارشناسی ارشد راه شهری دور را در پیش گرفت و سه سال در دانشگاه «سیستان و بلوچستان» درس خواند. دغدغه­ی خواندن رمان­ها و نوشتن باز هم او را از هر گونه آموزش رسمی بیزار می­کرد و تنها شیرینی متن­های دل انگیز ادب فارسی بود که می­توانست شوق او را برای نشستن در کلاس­های درس و ادامه دادن تحصیلات بر انگیزد.

ورود جوان 23 ساله به کارگاه­های داستان و آشنا شدن با شیوه­های گسترش طرح داستانی و نوشتن تصویری چیزی از راز نهفته­ی جوان را در داستان­های نو بازتاب داده بود، اما هنوز هم او و هم دیگران از این راز بزرگ بی خبر بودند، اما این راز درون او زندگی می­کرد و آماده می­شد تا روزی سراسر زندگی این جوان شود، اما چیزی که ذره ذره راز نهفته­ی این جوان را درون او پرورش می­داد و او را برای رو به رو شدن با آن آماده می­کرد، تنها جهان داستان­هایی که می­خواند و می­نوشت نبود. تابستان سال 87 خواندن کتاب «یونگ، خدایان و انسان مدرن» و همزیستی با آن ذهن جوان 24 ساله را آشفته کرد به اندازه­ای که پس از تحلیل کردن چند تا از خواب­هایش تا ماه­ها خواب ندید و زمانی که از خواب بیدار می­شد، خستگی روز قبل هنوز با او بود، اما باز هم زمان رسیدن جوان به آن تجربه­ی تکان دهنده فرا نرسیده بود. پژوهشی که بر روی کتاب تذکره الاولیای عطار آغاز کرده بود، او را با جهان­های نویی آشنا می­کرد که پیش از این آن­ها را زندگی نکرده بود. تا این که در یکی از روزهای زمستانی زمانی که جوان به 25 سالگی­اش پا گذاشته بود، با کتابی رو به رو شد که جهان او را تغییر داد: «قهرمان هزار چهره» نوشته­ی «جوزف کمپبل». جوان کتاب را می­خواند و شوق فرو رفتن در جهان پیش رو تمام وجودش را پر می­کرد. دیگر برایش تحصیل و هر چیز دیگری که زمانش را از او بگیرد ارزشی نداشت. او می­خواست زندگی نویی را آغاز کند که در آن بتواند زمان زیادی را برای خودش داشته باشد تا به راهی برود که این کتاب او را از آستان آن گذرانده بود. سال­ها طول کشید تا جوان درک کند، شوقی که در سراسر زندگی او را دنبال خود می­کشانده، از آغاز همین راهی بوده است که او به آن پا گذاشته است. راهی که به زودی با نگاهی به گذشته می­توانست در سطر سطر نوشته­ها و مخصوصاً داستان­هایی که از سال 86 به بعد نوشته بود، آن­ها را بیابد. همین شوق بود که او را با «میرچا الیاده»، «ژرژ دومزیل» و دیگرانی آشنا کرد که راهی را رفته­اند که او همیشه دوست داشت و از آن خبر نداشت. دیگر این جوان در اندیشه­ی چیز دیگری نبود جز این که در راهی قدم بردارد که کسانی چون «الیاده» رفته­اند. مهم نبود کجای این راه باشد و در چه مرتبه­ای قرار بگیرد. رفتن در راهی که اسطوره­ها از آن می­آیند، آرزوی نهفته­ای بود که جوان می­خواست آن را با همه­ی وجودش زندگی کند. راهی که حالا می­توانست در یک نگاه به مجموعه داستانی که پیش از این آشنایی­ها با «یونگ»، «کمپبل» و ... آن را نوشته بود، رد پای آن را به صورتی پر رنگ ببیند. همین مجموعه داستان بود که سال­ها بعد او را از شوق درونی نهفته­ای که پیش از آغاز این آشنایی­ها در او رشد یافته بود آگاه کرد. این مجموعه داستان با عنوان «پرستشگاه ایزدان مدفون» سرانجام در سال 1389 منتشر شد و در سال 91 با به پایان رسیدن پژوهش جوان پیرامون تحول شخصیت­ها در کتاب تذکره الاولیا کتاب «سخنی از بی سخنی» به پایان رسید، اما هنوز جست و جوهای جوان در جهان دوست­ داشتنی قصه­ها و اسطوره­ها ادامه دارد و هر پژوهش و داستانی از او رنگی از این جهان را در خود دارد.

                                                                       

 

ساختار روایت‌های تحول شخصیت از این نظر که باز‌گو‌کنندة تجربة شخصیت‌هایی است که یا چنین تغییری پیدا‌ کرده‌اند، یا چنین تجربه‌ای به آن‌ها نسبت ‌داده‌ شده‌ است، به قصه نزدیک ‌می‌شود ...